1   2      >
   [آرشيو شده ها]

+ باز هم برگشتيم ...

يکشنبه 13 مرداد 1387 ساعت 3:45 عصر

هو الشهيد


سلام


داشتم فکر مي کردم من تا حالا چند بار رفتم و برگشتم ...


خب خيلي ...


حالا چرا رفته بودم ؟


بايد بگم به شما چه ؟( ببخشيد خيلي بي ادبانه شد ) يعني در واقع منظررم اينه که .... که ... آها .. اينکه مسلما شما وقت اضافه ندارين بزارين رو خوندن اينکه چرا نبودم . نه مشکلي از شما حل مي کنه نه از من نه مشکل اين مملکت رو حل مي کنه نه بحث انرژي هسته اي رو تموم مي کنه ... مهم اينه که برگشتم حالا چرا ؟


خب اين به شما ربط پيدا مي کنه ... البته وب نويسي نبودم که جاي خالي نبودنم حس بشه ... البته بيشتر وب نويسا  اينجورين و بود و نبودشون زياد فرق نمي کنه ( جسارت نباشه خدمت شما . منظورم امثال خودمه ) ولي خب ، تازگي ها چند نفر از قدما ( رفقا و دوستان و آشناهاي قديمي ) رو به واسطه ي وبلاگم پيدا کردم . ديدم بد نيست ، هر چي نباشه بودن کم فايده بهتر از نبودن بي فايده است ، نه ؟


به لطف صديقه حسيني ( شاعر خوب رشتي ) چند تا از ادبا پاشون واشد اينجا . شايد يه ذره شرم کردم و شروع کردم به دوباره داستان نوشتن ... حد اقل به همسفر شيرازمون قول مي دم اگه چيزي نوشتم حتما بزارم اينجا . توبيخهاي ايشونم بي تاثير نبود در اين تصميم . از تبريکاتشونم  قدرداني مي کنم . اوليشو همچنين ، دوميشو انشالله قسمت شمام بشه ....


خلاصه وقتتونو نگيرم ... برگشتم . همين .


يا علي


نوشته شده توسط : رها

با ذکر یک صلوات نظر بدید [ صلوات]


+ فقط براي تو ...

دوشنبه 17 تير 1387 ساعت 7:39 عصر

هو الشهيد ...


قرار نبود اينجا بروز شود . نه حالش را دارم و نه وقتش را ... شايد زماني ديگر ...


ولي امروز اين وب من نيست که بروز مي شود ...


اين اعلام حضور به دوستي است که دوستش دارم و شايد يادم رفته که او هم دوستم دارد ...


يک اس ام اس امروز مرا در اين شهر غريب که براي کار 2 ساعته اي به آن آمده بودم کشاند به کافي نت تا به دوستي بگويم که دوستش دارم ... هر چند بينمان کيلومتر ها فاصله است ...


تا بگويم که دلم مچاله مي شود هر وقت جلسه ي هيئت داريم و او در بينمان نيست ... تا بگويم دلم مي خواهد ساعتها با او به حرف بنشينم ... و شايد نه .. به سکوت ... و اشکهاي بي ريايش را نظاره کنم ... تا بگويم جزو معدود کساني است که اشکهايم پيشش بي رياست ...


تا بگويم هميشه از بودن در کنارش لذت بردم ... تا بگوئيم وقتي رشت بودم و به من زنگ زد بعد از قطع تلفن از دوري اش ساعتي گريستم ...


تا بگويم چقدر از شنيدن صداي گاه نا اميدش غمگين مي شدم ... و چقدر از اندوه هميشگي اش دل آزرده ...


تا بگويم هميشه تحسين کرده ام صبرش را ، استقامتش را ، استقلالش را


تا بگويم ...


اينجا نه ... قبول دارم که فاصله ها فاصله انداخت بين جسممان و کلاممان ... شايد تکراري باشد اين حرف ولي تا بگويم


دلم با توست .. هر چند کافي نيست .... ولي لازم است ...


دوستت دارم دوستي که اولين بار بر اساس يک اشتباه با هم دوست شديم : خواهر روستايي


يا حق


نوشته شده توسط : رها

با ذکر یک صلوات نظر بدید [ صلوات]


+ مژده وصل تو کو کز سر جان بر خيزم ....

دوشنبه 16 ارديبهشت 1387 ساعت 7:5 عصر

هو الشهيد ...


سلام ...


وقتي تنهايي و دلت گرفته ...


وقتي هيچ کس ( حتي خودت ) نمي فهمند چه مي گويي و دردت چيست ...


وقتي سنگ صبور همه اي و سنگ صبور خودت دور از تو و بي خبر از اويي ...


وقتي خدا تنها آرامش دلت را،شايد هم تنها هيزم آتش دلت را به تو نمي دهد ....


وقتي با هزار اميد و آرزو در به در يک دقيقه صحبت ((استاد)) مي شوي و نيم ساعت صحبتش هم ديگر افاقه ات نمي کند ...


وقتي هر آنچه آرامت مي کرد از تو مي گيرند ... هر چه به تو ياد مي داد دورش مي کنند ...


وقتي دور و برت را خالي از هر چه ((غير )) مي کنند يعني چه ؟


.


.


.


نمي شنوي صدايش را ؟


مي دانم مي شنوي ... دارد مي گويد ول کن همه چيز و همه کس را ... بيا در آغوش خودم ... عشقت ... راهنمايت ... آرام جانت ... همه و همه خودم مي شوم ... بيا در آغوشم ...


.


.


.


يا حق


نوشته شده توسط : رها

با ذکر یک صلوات نظر بدید [ صلوات]


   1   2      >
   [آرشيو شده ها]

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[13/5/1387- 3:45 ع] باز هم برگشتيم ...
[17/4/1387- 7:39 ع] فقط براي تو ...
[16/2/1387- 7:5 ع] مژده وصل تو کو کز سر جان بر خيزم ....
[5/2/1387- 9:49 ع] هنوز زنده ام ...
[آرشيو شده ها]